خرید بک لینک

درباره سایت

امکانات وب

داستان اینه که وقتی ریحانه رو بردیم برای واکسن یکسالگی گفتند چون حساسیت به تخم مرغ داره دخترتون بدون اجازه دکتر واکسن نمیزنیم و دکتر هم فقط با برآیند آزمایشALX اجازه میداد....بماند سختی خون گرفتن از ریحانه و گریه هاش یا گرفتن نمونه ادرار ازش ولی اون چه که در جواب بود اتمامِ ۱۰ ماه پرهیز غذایی بود اتمام اون همه سختی،اسهال های شدید و دیدنِ خون تو مدفوع و اگزمای پوستی و رفلاکس و....خاتمه گشنگی و ضعفِ دائمیِ من ریحانه خوب شده و بدنش هیچ نوع حساسیتی نداره،این یعنی میتونه مزه شیر و ماست و تخم مرغ رو

برچسب: نویسنده: رضا یزدانی تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 0:50

این روزها یا این ماه ها نمیگم بد ولی زیاد ایده‌آل نیست برای زندگیمون!من متوجهم مهدی چقدر داره اذیت میشه و سرگردونه!داره فکرمیکنه این همه سال درس خوندن و زحمت کشیدن و هزینه کردن برای تحصیل،هیچی به هیچی! مدت هاست کاری که لایقشه پیدا نکرده و خونه نشسته!از حق نگذریم موندن مرد تو خونه کنار زن بودن برای هردو نفرسخته و حالا میفهمم مهدی دنبال راه به‌روزِ دنبال راهِ نجاتِ!مخصوصا که الان بچه داریم و قطعا فقط تو سوپرمارکت شریکی بودن کافی نیستواقعا دلم میسوزه براش و جز امید دادن بهش کمکی ازم برنمیاد ولی در

برچسب: نویسنده: رضا یزدانی تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 0:50

برای نوشتن جز بهانه،انگیزه هم میخوام

نمیدونم از چی بگم

....

از کجا بگم

اما چه ها که نشد و چه ها که میشد بشه

ولی نشد...

زندگی میگذره!

پیچیده تر و شیرین تر از قبل بخاطر وجودِ دخترِ خونه....

شاید اگه نبود گذروندن این روزها برام دشوار میشد

گاهی تا مرز جنون کم میارم

اما خدابزرگه

فقط دعاکارسازه...دعای مستجاب...

اگه هستین!کامنتی بذارین...خاک نشسته انگار رو بلاگفا

برچسب: نویسنده: رضا یزدانی تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 0:50

صفحه بندی